تبلیغات
بهترین وبلاگ سرگرمی
داستان,زن,و,خدا,

.:. امروز :
   
 
آرشیو موضوعی
پیوندها
پایگاه تخصصی رایانه
تعبیر خواب آنلاین
دانلود ، فیلم ، عکس ، نرم افزار
کسب درآمد از اینترنت (آموزش رایگان)
فروشگاه فیلم DVD
دانش آنلاین.کام|مرجع آموزش ایرانیان
امكانات
ابر برچسب ها
آهنگ ,

تبلیغات





داستان زن و خدا
موضوع مطلب : داستان های زیبا  ،

روزی روزگاری، زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!

...

روزی روزگاری، زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!

چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد. زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود. زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست.

ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد. زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست.

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟ آنگاه خداوند پاسخ گفت: "من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی."

ارسال شده توسط:saeed afshar در دوشنبه 9 شهریور 1388 | نظرات()
مطالب گذشته

خسته ام از آرزوها ...
یک داستان عجیب !
چیست که تو را دوست دارم !
اس ام اس عاشقانه
روز بارانی
طعم خنده های تو
درباره ی انسان
داستان مهندس و مدیر
بار ندامت
قانون عشق
حسرت
قلبم مال تو
یه شعر قشنگ
جمعه های نا تمام
کوچه های قلب من

آرشیو ماهانه
شهریور 1388
نظر سنجی
+ به نظر شما بهترین خواننده ایران کیه ؟
-
-
-
-
-
-
-
آمار كلی وبلاگ
نویسندگان saeed afshar

آمار وبلاگ بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید های این ماه :
بازدید های ماه قبل :
کل بازدید ها :
تعداد کل مطالب :

اطلاعات بیشتر
Pagerank
تبلیغات

‍CopyRight © 2008 - 2009 by http://best-seven7.mihanblog.com . Allreserved
This Template Transporting For Mihanbblog By WorldTemp.MihanBlog.Com And Special Thanks To Milad Mahdavi

داستان,زن,و,خدا,